محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
844
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تا بر تو مخفى نماند . » گفتم : « بگو » گفت : « وى نه كوتاه است نه بلند ، نه پر موى و نه كم موى و پيوسته در ديدهء او سرخى اى هست و خاتم نبوت ميان دو بازوى اوست و نامش احمد است و در اين شهر متولد مىشود ، آنگاه قومش او را بيرون كنند و دين وى را خوش ندارند تا به يثرب مهاجرت كند و كارش بالا گيرد ، مبادا از او غفلت كنى كه من به طلب دين ابراهيم همه ولايتها را بگشتم و از يهودان و نصارى و مجوس پرسيدم و همه گفتند اين دين پس از اين خواهد بود و وصف وى را چنين آوردند و گفتند : جز او پيمبرى نمانده است . » عامر گويد : وقتى مسلمان شدم گفتار زيد بن عمرو را با پيمبر بگفتم و سلام او را رسانيدم و پيمبر صلى الله عليه و سلم جواب وى بداد و براى او طلب رحمت كرد و گفت : « او را در بهشت ديدم كه دنباله ها مىكشيد . » عبد الله بن كعب وابستهء عثمان گويد كه يك روز كه عمر بن خطاب در مسجد پيمبر خدا نشسته بود ، عربى وارد مسجد شد و سراغ عمر را گرفت و چون عمر او را بديد گفت : « اين مرد همچنان مشرك است ، و در جاهليت كاهن بوده است . » عرب به عمر سلام كرد و بنشست ، و عمر به دو گفت : « آيا مسلمان شده اى ؟ » گفت : « آرى . » عمر گفت : « آيا در جاهليت كاهن بوده اى . » عرب گفت : « سبحان الله ، سخنى مىگويى كه از هنگام خلافت به هيچ يك از رعيت خويش نگفته اى . » عمر گفت : « ما در جاهليت بدتر از اين بوديم ، بت مىپرستيديم ، تا خداوند ما را به وسيلهء اسلام گرامى داشت . »